محمد بن حسين البيهقي

905

تاريخ بيهقى ( فارسي )

اسب فروگرفته 1 و مىگريست و بر اسب نتوانست بود از درد نقرس 2 ، چون مرا بديد ، گفت : چه حال است ؟ گفتم : دل مشغول مدار كه همه خير و خوبى است ، و چنين بادى خاست و تحيّرى افزود و درين سخن بوديم كه چتر سلطان پديد آمد ، و از پيل به اسب شده بود و متنكّر 3 مىآمد با غلامى پانصد از خاصّگان همه زره‌پوش ، و نيزهء كوتاه 4 با وى مىآوردند و علامت سياه 5 را بقلب مانده 6 . بو الفتح را گفتم : امير آمد و هيچ نيفتاده است . شادمان شد و غلامان را گفت : مرا برنشانيد 7 . من اسب تيز كردم و بامير رسيدم ، ايستاده بود و خلف معتمد 8 معروف ربيع كدخداى 9 حاجب بزرگ سباشى و اميرك قتلى 10 معتمد سپاه سالار آنجا تاخته بودند ، مىگفتند « خداوند دل مشغول ندارد كه تعبيه‌ها بر حال خويش است و مخالفان مقهورند و به مرادى نمىرسند امّا هر سه مقدم طغرل و داود و يبغو روى بقلب نهاده‌اند با گزيده‌تر مردم خويش ، و يناليان و ديگر مقدّمان در روى ما 11 . خداوند از قلب انديشه دارد تا خللى نيفتد . » امير ايشان را گفت « من از قلب از بهر اين گسسته‌ام 12 كه اين سه تن روى [ بقلب ] نهادند و كمين ساخته مىآيد 13 تا كارى برود . و بگوييد تا همه هشيار باشند و نيك احتياط كنند كه هم اكنون به نيروى ايزد ، عزّ و جلّ ، اين كار برگزارده آيد . » ايشان تازان 14 برفتند . امير نقيبان بتاخت 15 سوى قلب كه « هشيار باشيد كه معظم لشكر خصمان روى بشما دارند ، و من كمين مىسازم ، گوش بجمله 16 به من داريد ؛ از چپ خصمان برآييد تا ايشان با شما درآويزند 17 و من از عقب درآيم . » و بگتغدى را فرمود كه هزار غلام گردن‌آورتر 18 زره‌پوش را نزد من فرست . در وقت جواب برسيد كه خداوند دل قوى دارد كه همه عالم اين قلب را نتوانند جنبانيد و خصمان آمده‌اند و متحيّر مانده ، و ميمنه و ميسرهء ما بر جاى خويش است . غلامان برسيدند ، و سوارى دو هزار رسيده بود از مبارزان و پياده‌يى دو هزار سكزى 19 و غزنيچى 20 و غورى و بلخى ، و امير ، رضى اللّه عنه ، نيزه بستد و براند با اين لشكر بزرگ ساخته و بر تلّى ديگر رفت و بايستاد و من با او بودم و از قوم خويش دور افتاده 21 ، سه علامت سياه 22 ديدم از دور بر تلّى از ريگ كه بداشته بودند ، در مقابلهء او